X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل


خاطرات معلم کــوچــولــو (✿◠‿◠)

خاطرات بامزه یک معلم شیطون

قاعدتا باید الان دلیل رفتنم رو بگم ولی ترجیح میدم در موردش حرف نزنم و یاد یه سری روزهای بد که نه ولی ... هیچی ولش اصلا

مهم اینه من سالمم

ازدواج نکردم (قابل توجه اونایی که تو هر پست منتظر خبرشن)

همچنان معلممپونصد و خورده ای شکلک

و هنوز هم پرمشغله

اینم کار جدید.با احترام دعوت میکنم از همتون که نمیتونین بیاین فقط حسرتشو بخورین





مرسی از اون خیل عظیم هواداران که کامنت گذاشتن چرا رفتی :|
اصلا میگن میخوای رفیقتو بشناسی وبلاگتو ببند


[ جمعه 7 آبان 1395 ] [ 18:06 ] [ معلم کوچولو ] نظرات (19)

موقتا تعطیل


[ سه‌شنبه 13 مهر 1395 ] [ 17:04 ] [ معلم کوچولو ] نظرات (7)

صبح زود پاشدم آهنگ بوی ماه مهر رو از تو گوشیم پلی کردم

بعد گوشی رو گذاشتم لب پنجره

همه همسایه ها فیض بردن سر صبحی

البته فکر کنم همسایه ها هم منو و عمه هامو به فیض رسوندن


اینقدر دوستان اصرار کردن که پیج اینستاگرام معلم کوچولو رو هم ساختم.امیدوارم پیج باعث نشه عادت وبلاگ نویسیم از اینی هم که هست کمتر بشه پونصد و خورده ای شکلک

@moalem_ko0cho0lo0


برای تایید شدن کامنت ها صبور باشین


[ پنج‌شنبه 1 مهر 1395 ] [ 22:37 ] [ معلم کوچولو ] نظرات (13)

عارضم به حضورتون که تو ماه شلوغ پلوغ شهریوریمdrummer smiley

و فعالیت های من به شرح زیره:

کارای مدرسه خودمون رو شروع کردمپونصد و خورده ای شکلک

کارای تزیین یه مدرسه دیگه رو هم قبول کردمپونصد و خورده ای شکلک

تمرین تئاتر داریم به صورت فشرده و من همه کاره و هیچ کاره ام

تو گروه تئاتر دوستان هم هستم و کمک میکنم

کلاس نقاشیم به خاطر نزدیکی به مهر خیلی فشرده شده

فک و فامیل شهریور تازه یادشون افتاده بیان خونه ما dance smiley

نمایشگاه نقاشی از آثار شاگردام قراره بذارمbored smiley

کلاس زومبا میرفتم که دیگه کشش نداشتم کنسلش کردمپونصد و خورده ای شکلک

جلسات انجمن عکاسان رو میرم

و ...



حالا با این شرایط آیا من زنده به مهر میرسم؟؟؟desert smiley



[ یکشنبه 14 شهریور 1395 ] [ 23:53 ] [ معلم کوچولو ] نظرات (35)

بعضی از باباهای گل ایرونی یه اخلاقی دارن که وقتی میرن دستشویی، در دستشویی رو کامل نمیبندن

من هر چقدر در مورد علت این کار تفکر و تعمق کردم به نتیجه ای نرسیدم

بابای خود من هم ازاین باباهاست

حالا اینو داشته باشین

خواهر زادم از صبح خونه ما بود

منم کلی کار داشتم و سرم شلوغ بود

این بچه هم مدام دور و بر من بود .یا وراجی میکرد یا خط و نشون میکشید یا با مشت میزد منو

نه فرصت داشتم باهاش بازی کنم نه میذاشت رو کارم تمرکز کنم

تا حدود ساعت 4 بعدازظهر که کارامو جمع و جور کردم که برم بیرون

دیدم فرصت خوبیه تو مسیری که دارم میرم دستشویی  تلافی کنم.هم بزنمش هم بهش هیجان بدم

خودمو آماده کردم و تو یه فرصت مناسب گرفتمش و سر و تهش کردم و چند تا ضربه زدم در باسنش و دوویدم تو حیاط

اونم دنبال من.صدای جیغ و دادو خنده هامون همه خونه و حیاط رو پر کرده بود

یه دمپایی رو پام کردم و اون یکی رو فقط به انگشتم بند کردم و لنگ لنگان و با سرعت و سر و صدا دوویدم تو دستشویی و درو رو خودم بستم

یهو دیدم بابام تو دستشوییه :|پونصد و خورده ای شکلک

یعنی اینقدر سر و صدا کردیم که صدای اِهِن اِهِن هم نشنیدمپونصد و خورده ای شکلک

با خجالت اومدم بیرون و با عصبانیت رفتم تو خونه

جریانو که شاکیانه واسه مامانم  تعریف کردم، تا نیم ساعت همه میخندیدن.حتی خواهرزادم و خود بابام




[ دوشنبه 11 مرداد 1395 ] [ 20:35 ] [ معلم کوچولو ] نظرات (59)

طرف به عنوان رییس انجمن عکاسان شهرمون پیام داده بود تو تلگرام

کلی تعریف و تمجید هم کرد از من

اینقدری که تعجب کردم و حدس زدم حتما اشتباه گرفتهپونصد و خورده ای شکلک

گفت باید افتخار بدین واسه بحث آموزش عکاسی در خدمتتون باشیم

دیگه مطمئن شدم اشتباه گرفته.آخه منو چه به عکاسی؟

من جز عکس نگیر ترین آدمای دنیام پونصد و خورده ای شکلک

دیدم نه منو به اسم و فامیل  میشناسه

خلاصه قرار شد همو ببینیم تا در مورد عکاسی چیز میز یادش بدم



[ سه‌شنبه 5 مرداد 1395 ] [ 20:15 ] [ معلم کوچولو ] نظرات (27)

سلام خوبین؟

من خوبم و زندگی میکنم

فقط سوژه واسه وبلاگ نویسی ندارم البته خیلی هم از این بابت ناراحتم

آخه من وبمو دوست دارم .دلم نمیخواد عمرش به همین زودی تموم بشهپونصد و خورده ای شکلک

دلمم نمیخواد توش چرت و پرت و مطالب کم اهمیت بنویسمپونصد و خورده ای شکلک

(نیست تا حالا خیلی پر محتوا بوده)

پس صبور باشین

خبر جدید اینکه مدرسه رو تغییر نمیدم و سال بعد کماکان در خدمت همون همکاران سر خوش احوال خواهیم بود


[ سه‌شنبه 29 تیر 1395 ] [ 14:33 ] [ معلم کوچولو ] نظرات (21)

به نظرم خدا باید آدما رو بر اساس وزنشون مکلف به روزه داری میکرد

نه سنشون

والا

(این منم که از شدت لاغری به وزِش در اومدم)


از شدت بی سوژه ای و بی پستی اینو از وب قبلیم کپی کردم و همچنان نظرم همینه


[ پنج‌شنبه 10 تیر 1395 ] [ 21:47 ] [ معلم کوچولو ] نظرات (26)

یه بارم رفتم آدامس بخرمپونصد و خورده ای شکلک

فروشنده بقیه پولمو هم آدامس داد

و من صاحب یه عالمه آدامس شدم


وای که چقدر من تابستونو دوست دارم

بگین قراره تابستون چیکار بکنین



[ سه‌شنبه 1 تیر 1395 ] [ 21:03 ] [ معلم کوچولو ] نظرات (29)

بالاخره بعد از 17-18 روز به خونه برگشتم

آخ که چقدر این شهرو دوست دارم

به نظرم کمتر شهری مثل اینجاست.کوچیک تمیز خوش آب و هوا


 میریم که کلی کار عقب مونده رو انجام بدیم

و مدرسه که دلم واسش تنگ شده

و تصمیمات جدید واسه تغییر مدرسه


[ پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ] [ 20:49 ] [ معلم کوچولو ] نظرات (12)

   1      2      3      4      5      ...      7   >>



      قالب ساز آنلاین