یا به عبارتی ویژگی آدم های بد چطوره؟
[بعدا اضافه شد:
چطور دیگه میشه به بقیه فکر نکرد؟ دل نسوزوند!
برات آدم حقیقی و مجازی فرق نکنه
هر جا عصبی بشی هر چی دلت خواست بگی
هر کنایه ای رو با 4 تا تیکه کلفت تر جواب بدی
مثبت نبینی، تعریف نکنی
تو قید و بند چیزی نباشی
دوستی واسه خودت نگه نداری
ادب رو ببوسی بذاری کنار کلا
کینه ای و انتقام گیر باشی
و یه سری صفات بد اینجوری رو چطور میشه آدما بهش میرسن؟]
منتظر نقطه نظرات شما هستیم
پست جدیه .لطفا نظرات جدی بذارین
وقتی که کار توی 10 درصد پایانیش بشکنه
تموم شده بودا .باید میذاشتمش یه گوشه که یکم خشک بشه تا روش کنده کاری کنم
هی این کرم هنرمند درونم گفت یکم بیشتر روش کار کن
یهو سر از تنش جدا شد
حالا وصله پینه شده گذاشتم خشک بشه
ولی بعیده درست بشه
توضیحات: بدن اصلی یه فرشته هست .خودم فکر میکنم مادره :)
مهدی (همون سوژه پست قبلی) خیلی پسر خوبیه و دوسش دارم
خصوصیت اخلاقیش اینه که مثل آدم بزرگا رفتار میکنه و حرف زدنش کاملا مردونست
مثلا یه بار رفته با خانوم معلمش دست داده و گفته چطوری دهقانی؟
یعنی فقط فامیلیشو بدون پیشوند خانوم گفته
یه بارم سر کلاس به من آجیل تعارف کرد با این لحن:
بفرماییــــــــــد خـــــــــانوووم هنـــــــــرمنــــــــد
آخر کلاس هم دوباره اومد آجیل تعارف کنه میگه اگه برنداری ناراحت میشم جون تو
عاشق این حرف زدنشم
هفته پیش تو سالن مدرسه بودم که یکی از بچه های کلاس دوم اومد سمتم
دست داد و سال نو رو تبریک گفت
چون اینا هنوز بچه ان منم باهاشون دست میدم
یهو خودشو کشید طرف من که روبوسی هم بکنه
اینقدر خندیدم که بیچاره از خجالت محو شد
آخه روبوسی با معلم؟ ابهتم منو کشته
ما جرات نمیکردیم پامونو جلوی معلم درازکنیم
بعد یه مقاله می نویسم و در سایت می ذارم.
خب تعطیلات هم که با حالگیری آب وهوا تموم شد
من که از هفته آخر اسفند سرما خوردم و هنوز خوب نشدم
روز آخر مدرسه هم با مدیر بحث کردم و گریه ...
عیدی هم بنا به دلایلی هنوز بهمون ندادن
عادت کردم تا 3-4 صبح بیدار بمونم
با وجود همه اینا اصلا دلم نمیخواد برم مدرسه
اینستاگرامی های گرامی منو با اسم و فامیلم سرچ کنین تا اونجا همو بیابیم( یا اسم خودتونو بذارین)
دختر داییم یه دختر سه ساله شیرین داره
این بچه عاشق اینه که عکس های گوشی بقیه رو نگاه کنه
وقتی داشت عکس های منو نگاه میکرد بین عکسا عکس یه نوزاد پسرو دید
سریع گفت: خاله نی نیته؟
گفتم آره خاله جون
خلاصه این گذشت و ما همه با هم رفتیم عید دیدنی
دایی و خانواده، خاله و خانواده، دختر دایی و همسرش، دختر خاله ها و همسراشون، پسر خاله و خانومش و خانواده ما
همه سبیل به سبیل نشسته بودن و مشغول خوردن بودن
که ناگهان این کوچولو با صدای بلند و با هیجان زیاد گفت خــــالــــــــه کوثــــــــر نــــــــی نـــــــــی داره
بقیه:
من:
سکوت سنگینی حکمفرما شد
منم از خجالت سرمو کردم تو ظرف آجیل
تا نیم ساعت بعدش هم تو چشم هیچ کدوم از دخترای فامیل نگاه نمیکردم چون ممکنه بود بلند بزنیم زیر خنده
تا من باشم عکس بچه تو گوشیم نگه ندارم و به خودم نسبتش ندم :|