ابهت من به عنوان معاون در زنگ تفریح در این حده که ازم به عنوان ستون استفاده میکنن و پشتم قایم میشن :|
با چند تا فینگیلی قد و نیم قدی دارم یه کار تئاتر تمرین میکنم
هم خییییییلی سخته و هم بسیاااار لذت بخش
توی تمرین هایی که مربوط به تقویت بیان هست یه سری جملات میگیم و تکرار میکنیم که جز تفریحات اصلی دهه شصتی ها بوده
حالا ببینین من چی میگم اونا چی تکرار میکنن
دزد دزدید بز را ~~~~> دزد دزدید عذرا
در لرستان نه لرند و هر لری نه نره لر ~~~~> در رلستان نه رلند و هر رلی نه رله رل
کانال کولر تالار تونل ~~~~> کانال کورل تارال کونل
افسر ارشد ارتش اتریش ~~~~> سرباز ارشد ارتش اتریش
افسر ارشد ارتش اتریش ~~~~> از هفت سر ارتش اتریش
امشب شب سه شنبست فردا شبم سه شنبست این سه سه شب اون سه سه شب هر سه سه شب سه شنبست ~~~~> امشب شبه سه شنبست همه شبا سه شنبست
حالا جملات دیگه هم که بماند
وای اینقدر میخندم بهشون
پیشنهاد میکنم با بچه هاتون یا شاگرداتون تو مدرسه این جملات رو تکرار کنین. هم خیلی فانه و هم مفید
البته قبلش در خفا تمرین کنین خودتون سوتی ندین
اول مهرتون مبارک
تبریک داره اصلا؟
من که با یه عالمه کار و خستگی رسیدم به اول مهر و هیچم دوسش ندارم :(
ولی نمیدونم بازم چرا حس خوب دارم :)
منتظر یه عالمه خنده و شوخی و سوتی و خلق صحنه های نابم
آخه من با این هیبت و اخلاق چه به معاونت؟ فاتحه خوندم تو هر چی جبروته که معاونین دارن .والا
دردونه ما (خواهر زادم)کلاس اولی شده.خیلی دلتنگش میشم.با اینکه مواقع عادی هم همیشه نمیدیدمش .ولی چون باید بره مدرسه دلم براش تنگه و نگرانشم
دعا بفرمایین سوژه ها یادم نره .بلکم چرخ این وبلاگ همچنان لنگ لنگان بچرخه
من از بچگی بچه ی زیاد دکتر برویی بودم
البته چند سالی سعی میکنم حداقل واسه سرماخوردگی ها دکتر نرم و با استراحت و دمنوش و لیمو و اینا خودمو درمان کنم
همین زیاد دکتر رفتنم باعث شده یه شناختی نسبت بهشون پیدا کنم.در واقع زیاد از دکتر جماعت خوشم نمیاد
ولی بین همه دکترها یه دکتر معمولی توی یه درمانگاه معمولی توی شهر کوچیک ما هست که خیلی بهش ارادت دارم
اول خودم و بعد خانواده و دوستان
آخه وقتی یکی تو کارش خوبه همه رو متوجه خودش میکنه
حالا نه اینکه ایشون معجزه بلد باشه و با نگاه طرفو خوب کنه... نه.ولی پزشک متفاوتیه
از اینایی که اول خوب به حرفت گوش میده.نمیپرسه دردت چیه و سریع نسخه نمیپیچه
همه علائم رو چک میکنه.از عادتها و حساسیت هات میپرسه
حتی از شرایط محیط کارت میپرسه که ببینه رو مریضیت تاثیر داشته یا نه
دارو هم فله ای نمینویسه.بنا به درخواست خودمون قرص یا شربت یا آمپول به اندازه کافی
آخر هم تاکید میکنه روزهای دوشنبه و چهارشنبه هستم.اگه بهتر نشدین بدون ویزیت مراجعه کنین تا دوباره بررسی کنم
هیچ وقت اون کبر و نگاه از بالا به پایین رو به مراجعه کننده ها نداره
خلاصه خیلی خوش رفتاره
به نظرم آدم باید قبل از اینکه یه پزشک خوب، یه راننده خوب، یه معلم خوب ، یه خیاط خوب و .... باشه باید یه انسان خوب باشه
روزت مبارک دکتر محمدرضا
یه توصیه ای دارم به همه دوستان عزیزم در عرصه کسب و کار
لطفا و خواهشا اسم اون شرکت یا تولیدی یا مغازه یا هر چیز دیگه ای که دارین رو متناسب با خدماتی که ارائه میدین انتخاب کنین.یا حداقل چیزی باشه که یه حداقل ربطی داشته باشه
آخه واسه یه سوپر گوشت (کوثر) اسم مناسبیه؟
آیا درسته که هر وقت از اونجا رد میشیم باید مورد تمسخر جمیع دوستان همراه واقع بشم؟
نمونه های دیگه ای به سمع و نظرتون میرسه
گل و گیاه پالم
بستنی تلخ
بوتیک شلخته
مجتمع نم
رستوران سوسری
املاک صبح روز بعد
رستوران پر سر و صدا
والا یعنی با این اسم ها آدم کمترین رغبت رو برای استفاده از خدماتتون پیدا میکنه
+باشد که با این پست به اعتلای فرهنگ نام گذاری مکان ها کمکی شود
از طرف اداره ای که کار و مجوز فعالیت همسرم زیر نظر اوناست ،بهشون زنگ زدن و مجبورشون کردن تعداد قابل توجه از اقلامی که برای فروش دارن ،باید به صورت هدیه در اختیار اون اداره بذارن ،تا اونا هم تو جشن ها و همایش هاشون ازشون استفاده کنن و هدیه بدن. به عبارتی از جیب خلیفه خرج کنن(شما بخونین از جیب مردم)
بند سنگینی بود چند بار بخونین :))
یادم میاد قبلنا برعکسش مرسوم بود
البته زودی بعدش یادم اومد که اون قدیم بود و الان باید مردم بتونن تلاش بکنن، تا [اونا] به اهدافشون برسن
چند روزیه واسه نوبت گرفتن از سایت طرح سنجش کلاس اولی ها علافم
کلا فقط یه بار موفق به دیدن صفحه اول سایتش شدم اونم روز اول که اصلا باهاش کار نداشتم
بعدش هر کاری کردم باز نشد که نشد
امروز پیام دادم به حامد( معاون اجرایی مدرسه قبل):
- سایت واسه شما باز میشه؟
+ امروز کلا سایت مشکل داره و باز نمیشه ولی چند روز پیش من تونستم واسه چند نفر نوبت بگیرم
- من هنوز موفق نشدم
+ شوهر مدیرتون الان مدرسه ماست.حسابی زیر آبتوزدم
- بـــــــوق (فحش)
+ طرف از سایت پرسیده منم گفتم واسه ما باز میشه اگه واسه شما باز نشده از بی عرضگی معاونتونه
- فلذا مجدا بــــــــــــــــوق
+ قرار شده اخراجت کنن
- مشکلی نیست دوباره برمیگردم مدرسه شما
+ دره این مدرسه همیشه به روی شما بازه.فقط پست خالی نداریم مدیر رو اخراج میکنم بیا به جای ایشون
- کمتر از مدیریت قبول نمیکردم والا.جهنم و ضرر معاون اجرایی هم بود قبوله
+ باشه بیا
- بذار وسایلمو جمع کنم.تا ساعت چند هستین مدرسه؟
+ الان داریم میبندیم.فردا بیا
- پس جامو نگه دارین.وسایلتم جمع کن.میز هم عوض کنین.
+ اوکی بیا
من در تمام طول مکالمه (زهی خیال باطل)
یه سر اومدم وبلاگ دیدم وای خیلی وقته که ننوشتم اینجا
البته همیشه سرمیزنم کامنت ها رو میخونم ولی نه جواب میدم نه تایید میکنم
الان هم دلم به حال وبم سوخت راستش
چه روزایی داشتم اینجا
الان هم میشه داشته باشم ولی انگار اصلا سوژه نیست
یا من دیگه اون آدم نیستم که از هر چیزی سوژه بگیرم
یا عوض کردن مدرسه باعثش شده
یا ازدواج
نمیدونم کدوم ولی به هر حال خودم این وضعیت رو دوست ندارم
گاهی تصمیم میگیرم روزمرگی هامو بنویسم... ولی خب چیز جالبی از توش در نمیاد.فقط صرف ثبت کردنشه
نمیدونم اینجا چی میشه.ولی اینستا رو کماکان دارم
هر کی بتونه تیتر رو معنی کنه به افتخارش یه پست میزنم
سلام سال نوی همه مبارک
سالهایی که دیگه اون شور و هیجان عید اومدن رو دیگه نداریم
امسال دو تا سفره داشتیم.یکی این ور یکی اون ور.یه دونه هم سفارشی واسه جایی ساختم
تخم مرغ های تور توری
ماهی ای که چند ساله دیگه نمیخریم
شیرینی های خونگی که پختیم
عروس شدن و دوباره انگار بچه شدن و یه عالمه عیدی گرفتن
گشتن های دو نفره
دیدن آدم های جدید و خوووب و مهربون
یه عالمه خرید به فراخور حال
ناراحتی و دل گرفتگی های هفته های قبل که رفع نشد ولی کمرنگ شد
کش رفتن شکلات ها با همسری
آپ نکردن وبلاگ و اینستا
عید خوبی بوده تا اینجا.خدا کنه سال خوبی هم باشه.واسه من و همسرم و واسه همه شما
ثمین کلاس سومی یه دختر بلند قد و بسیار مسلط در حرف زدن، عاشق یلدای کلاس اولی چشم رنگی و ریزه میزه شده
منم واسطه عشقشون بودم
به این صورت که ثمین اول با من در میون گذاشت و قول گرفت که نخندم
بعد گفت هر شب بهش فکر میکنه و خیلی دوست داره باهاش دوست بشه
منم گفتم راهش اینه به خودش بگی و راحت بشی
ولی چون براش سخت بود یه نامه نوشت و به من داد تا بهش بدم
منم ضمن تقدیم نامه به یلدا کوچولو گفتم که ثمین دوستت داره ، باهاش دوست شو
حالا با هم دوستن
زنگ های تفریح با هم بازی میکنن.ثمین واسه یلدا یه عالمه خوراکی میخره و هر روز واسش نامه مینویسه
یلدا چون هنوز درست بلد نیست بخونه نامه ها رو میده من بخونم.یه بارش خارجکی بود خودمم نفهمیدم :|
خلاصه خوشن با هم
یاد خودم و دوستم افتادم که سال سوم راهنمایی عاشق یه دختری که اول راهنمایی بود شدیم
اسمش یادم نمیاد ولی فامیلیش "سنجق" بود
نمیدونم شاید جذب فامیلی خاصش شدیم
خنده های قشنگی داشت و دختر مهربونی بود
بعد ها وقتی دانشگاه میرفتم یه روز از دور تو خیابون دیدمش که بچه داشت
هی روزگار
قالب چطوره؟